Showing posts with label Sentiment. Show all posts
Showing posts with label Sentiment. Show all posts

4:13

Sunday, November 27, 2011 | | 4 comments






Oh it doesn't matter how I hide...
Still every night I burn...




Download
128kbps | 6MB | Album: The Crow Soundrack



-----------------
Photo via We Heart It.

One addiction that just cannot be controlled

Thursday, August 25, 2011 | | 2 comments






...
بمان که فرصت با هم ماندمان بسیار کوتاه است
کوتاه تر از زندگی،
حتی



Download
128kbps | 4MB | Album: Mute Math [2006]
Password: 1234 | Lyric


-----------------
Photo via We Heart It.

Empty side...

Tuesday, April 26, 2011 | | 0 comments






Download
128kbps | 4.5MB


Dedicated to Zahra

Your Ghost

Tuesday, December 28, 2010 | | 2 comments








Download
192kbps | 5MB | Album: Covers (EP) [2009]




-----------------
Photos (top to bottom order)
Via tubmlr.
Soul Reflection by ElifKarakoc on deviantART.
Via tumbler.
Via annette pehrsson / blog.

Song and Album cover uploaded by ComfortComes.

The pain will open your eyes and then close them forever

Monday, November 29, 2010 | | 0 comments








صبح خبری از خواندن پرنده ها پشت پنجره ی اتاق نیست. آن هایی که ماندند و کوچ نکردند، سرانجام یخ زدند. نور ِ خورشید سرد است، حتی آن هم یخ زده. مایع گرانقیمت ِ درون لوله ی پلاستیکی ِ منتهی به رگ ها یخ زده و جریان ندارد. کمی آن طرف تر بدنی زیر ملحفه ی سفید آرام آرام سرد می شود و سرانجام یخ خواهد زد. موتور ِ این ماشین یخ زده. لاشه ی سگی کنار ِ بزرگراه یخ زده. بی خانمانی کنار ِ پیاده رو، این قبرستان ِ باریک و طولانی ِ برگ ها، یخ زده. کنار ِ خیابان، خون ِ بیرون زده از جای زخم های روی بدن دختر ِ فراری ای که ناملایمات ِ اجتماع را به ناملایمات ِ درون ِ خانواده اش ترجیح داده، یخ زده.

در سحر ِ سرد ِ یکی از روزهای پاییزی ِ سال ِ پیش، سهیلا قدیری آویخته از طناب دار جان می داد. خورشید همان آغاز ِ روز غروب کرد. جایی دورتر خدایان غوطه ور در دریاچه ی خون جام هایشان را به هم می زدند. خدای آزتک آسوده در سمتی، و آنطرف تر یهوه که جامِ خالی اش را جلو می برد برای یوشع تا پُر اش کند. جیم جونز در خدمت ِ خدایی دیگر، و افرادی با شمشیرهایی که خونِ روی لبه شان حکایت صدها سال کشتار دارد، گِردِ خدایی ساخت ِ صحراهای سوزان.

افرادِ زیادی از روزی و شفا دهنده بودن ِ خدایشان سخن می گویند. در هر سه ثانیه از سخنرانی شان یک کودک جان می دهد و آن ها همچنان حرف می زنند. یک سومِ کودکان ِ هم کیش شان سوء تغدیه دارند و آن ها همچنان از هر فرصتی برای نطق کردن استفاده می کنند. جایی روی زمین خدایشان سرگرمِ گرفتن انتقام ِ خورده شدن میوه ای توسط دیگری از طفلی است که عمر ِ کوتاه و شکنجه وارش دارد با تلف شدن از گرسنگی به پایان می رسد. مردم اما سرگرمِ بازگو کردن ِ آن سخنان ِ زیبا و دلفریب برای یکدیگرند. پشت کرده اند تا مبادا چیزی فانتزی آرامش بخششان را خدشه دار کند.

من هم یخ زده ام. پشت در ِ قلبی که به درونش راه نیافتم یخ زده ام. تنِ تنهایم در نبودِ آغوشی یخ زده. در آینه ماشینِ مشکی و گرانقیمتی می بینم که با سرعت در لاین ِ دیگر نزدیک می شود. چیزی درونم آن را فرشته ی مرگی سیاه پوش و زیبا می بیند و می خواهد در یک لحظه فرمان را بچرخاند و تا در آغوشِ یکدیگر فرو رویم. اما دستانم یخ زده اند، تکان نمی خورند و ماشین بی اعتنا می گذرد. ردی گرم روی صورتم به جا می گذارد.




Download
info: 160kbps | 3.9MB | Album: Birds In the Storm [2010]


Download
info: 128kbps | 4MB | Album: Fur and Gold [2006]
pass: 1234


-----------------
Photo Via Tumblr.

My ashes find a way beyond the fog, and return to save the child that I forgot

Friday, September 24, 2010 | | 6 comments


بچه‌ی کوچک و شیرینی بود که پیراهن صورتی به تن داشت، همراهش مرد ِ مسنی که می‌شد حدس زد نسبت پدربزرگ و نوه با هم دارند. هنوز به محوطه‌ی زمین ِ بازی ِ پارک نرسیده بچه‌ی دیگری را دید که کمی بزرگتر از او بود و دوچرخه داشت. ذوق زده با پاهای کوچکش دوید سمت او ولی بچه‌ی بزرگتر پایش را گذاشت روی رکاب و راه افتاد. به دوچرخه نمی‌رسید ولی از دویدن دست بر نداشت. می‌خندید. می‌خواست دوست شوند و با هم بازی کنند اما بچه‌ی بزرگتر رکاب می‌زد و او نمی‌رسید.

وقتی آن مرد ِ احتمالا پدربزرگ، صدایش زد که دنبال دوچرخه سوار ندود، برگشت و رفت سمت ِ زمین ِ بازی. پارک خلوت بود و من روی نیمکت کنار ِ زمین ِ بازی به تلاش ِ یک نفر برای انداختن ِ چیزی از بالکن ِ بالاترین طبقه‌ی ساختمان برای کسی که احتمالا آن پایین در حیاط بوده نگاه می‌کردم. هر چه بود به حیاط نرسید و در بالکن طبقه‌ی اول افتاد و دیگر در بالکن ِ بالاترین طبقه کسی نبود.

بچه‌ی کوچک داشت سرسره‌های مختلف را امتحان می‌کرد و مرد مراقبش بود که اتفاقی برایش نیافتد. بچه‌ی دیگری وارد محوطه‌ی بازی شد که دو سالی از بچه‌ی کوچک که هنوز مشغول ِ سرسره‌ها بود، بزرگتر به نظر می‌آمد. بچه‌ی کوچک با دیدنِ یک هم‌بازی با شور و هیجان دوید سمتش تا دوست شوند. بچه‌ی بزرگتر مهلتی برای آشنایی به بچه‌ی کوچک نداد و از نرده‌های سرسره رفت بالا. بچه‌ی کوچک، که هنوز برایش بالا رفتن از چنان چیزی زود بود رفت تا از شیب ِ سمت دیگر به او برسد. وقتی رسید بالا، بچه‌ی دیگر از سرسره پایین رفته بود. رفت پایین و همچنان که با لحن ِ بچه گانه‌اش می‌گفت "وایسا!" دنبالش دوید ولی او بزرگتر بود، سریعتر می‌دوید و بچه‌ی کوچک بهش نمی‌رسید. کلافه و عصبانی شده بود. شاید می‌خواست چند کلام حرف بزند. اسمش را بگوید. پیشنهاد بدهد که با هم از یک سرسره پایین بیایند. شاید می‌خواست که تنها نباشد. که به هردویشان خوش بگذرد. ولی نمی‌رسید.

من آن دورتر روی نیمکت با صورت ِ خیس تماشایش می‌کردم که چه‌قدر خود ِ من است این بچه‌ی کوچک در لباس ِ صورتی. که چه‌قدر آدم‌هایی که می‌خواستمشان نخواستندام، چه‌قدر رویشان را برگرداندند، چه‌قدر رفتند، چه‌قدر دویدم، چه‌قدر زمین خوردم، چه‌قدر نرسیدم بهشان و چه‌قدر نداشتمشان. چه‌قدر درمانده ایستاده‌ام و از راه ِ آمده برگشته‌ام. و چه‌قدر این راه‌ها برایم برگشتشان جانفرسا و طولانی‌تر از رفتشان بود که به شیدایی طی شد.

پیرمرد ِ خوش صحبتی روی نیمکت کنارم نشست و از خودش و بچه‌هایش گفت. به پدر بزرگ ِ بچه‌ی کوچک که حالا بغل گرفته بودش اشاره کرد، مقایسه کرد و گفت خودش و مادرش یاد ندارند که پدرش هیچ‌وقت او را بغل کرده باشد. "من هم همینطور". از جواب ِ خودم یاد ِ شعر ِ پسرک و پیرمرد ِ شل سیلوراستاین افتادم، انگار که پیرمرد من باشم نه او.
برگشت و گفت: "زندگی رو نباز..." و من به بچه‌ی کوچک در لباس صورتی نگاه می‌کردم که حالا داشت تنهایی بازی می‌کرد، به کودک ِ درون ِ خودم. به بازنده‌ها نمی‌مانست.

میان ِ برگ های ریخته، در خزان ِ زودرس

Friday, August 6, 2010 | |


پاییز من را می ترساند. نمی دانم با این حجم ِ سرما چه کنم وقتی نباشی. من خودم را از مرگ که گلویم را فشار می داد به سختی رها کردم و در آغوش زندگی انداختم. تو را پیدا کردم. از خودت نراندی ام و من خوشبخت بودم. تمام روزهای زیبای بهار. تمام قطرات باران که باریدند. تمام نسیم ها که وزیدند. تمام ابرها که در آسمان سریدند. تمام نورها که تابیدند. تمام بادبادک ها که بالا رفتند و رقصیدند. تمام چرخ و فلک ها که چرخیدند و تمام دقایقی که وقتی زمان ِ رفتن می شد، دلم می خواست تا ابد امتداد پیدا کنند. چه همه زود گذشتند بی توجه به من که التماسشان می کردم نروند.

در آن روزهای جادویی و خواستنی، دوستی به من، که ساعت ها را فقط به امید دیدنت سپری می کردم، گفت که اینطور خواهد شد. ولی برای من مهم نبود، رفتنت دور بود و من غرق ِ لذت بودم. رها می کردم؟ تمام آن حس های خوب را؟ نکردم و پشیمان نیستم. همانطور شد که او گفته بود، انگار قانون طبیعت باشد. با فیزیک مگر می شود در افتاد؟ حالا که لذت جایش را به غمی بزرگ و دردناک می دهد از من کاری برنمی آید. شاید تمام این تقلا کردن ها مضحک به نظر برسند وقتی می دانم و می دانی که فراموش و یا شاید عادت می کنیم به نبودن ها. ولی آینده در آینده اتفاق خواهد افتاد و این همین حالاست که من در گلویم بغض دارم، اشک در چشمانم حلقه می زند، دست هایم یخ می زنند و مچاله می شوم. آن آینده از این ها به وجود می آید. این ها بهای آن آینده اند.


حسادتی درونم هست. حسادتی بدون ِ بد خواهی. به خواهرزاده ات که فرصت تماشایت را داشته آن موقع که شبیه مجسمه های ایتالیایی شده بودی. به افرادی که بعد از این در زندگی ات خواهند بود، و به هر کسی که از این پس لذت تماشای خندیدنت را می برد. خنده ات یک دنیا می ارزد، کاش آن ها هم بدانند این را.


من حرف زدن بلد نیستم. افکارم بین سر و دلم نوسان می کنند ولی نمی توانم به زبان بیارمشان. شاید امواج فکر و احساسم پیرامونم پراکنده شود و شاید تو حسشان کنی، نمی دانم. همین احساسم بود که در سرانگشتانم جریان یافت و کلاویه های سفید را رقصانید تا در قالب اصوات درآید و در گوش هایت زمزمه ام کند. اصواتی که تا بی نهایت کشیده می شوند، مثل سایه ی سیاه ِ من وقتی تو در افق ِ سرزمینم آرام آرام غروب می کنی.


نمی دانم چه چیز توانستم باشم برایت ولی می دانم که خیلی چیزها بودی برایم و برای همین در پس رفتنت این همه خلا است و سرما و حسرت. از وقتی دیدمت همیشه اطرافت شلوغ بود، دل کندن از آن همه دوست و همدم باید برایت خیلی سخت باشد. اما داستان ِ من طور ِ دیگریست، اگر روزی بنا به رفتنم باشد مثل تو برای آخرین دیدارهایم وقت کم نمی آورم. دیدار با آدم هایی که تعدادشان به زحمت از انگشتان ِ یک دست فراتر می رود و با چندی شان به قدر گرداندن دستگیره ی یک در و ورود به اتاقی دیگر فاصله دارم چندان وقتی از من نمی گیرد. خلوت بودن ِ دنیای من باعث می شود که بیرون رفتن تو به تنهایی از آن تقریبا خالی اش کند و این است شباهت ِ این روزهای من و تو، هردو چیزهای زیادی را از دست می دهیم.
 

شاید یادت باشد که گفتم اعداد داخل شناسنامه ی کودکان ِ کار دروغ می گویند. شناسنامه ی من هم دروغ می گوید. هر وقت خودم، موهای سفیدم و نگاهم را در آینه می بینم این را می فهمم. روند ِ گذر ِ عمر ِ من مدت هاست تیک تاک ِ ساعت و ورق خوردن ِ صفحات ِ تقویم را پشت سر گذاشته. سر که می گردانم، آن عقب ماهیتی زخمی شبح وار به من زل زده است. درست نمی شناسمش. ولی زخم هایش را بلدم، چرا که جایشان را با خودم دارم. ترس هایش را هم بلدم، چرا که رسوباتشان را درونم دارم. حالا که از من دور می شوی، او نزدیک می شود و این مرا می ترساند.

راستش من آنقدرها هم که می گفتی زندگی را بلد نیستم. بیشتر به خاطر ِ خود ِ تو بود که آنطور به نظر می آمد. برایت گفتم که هرگاه دنبال حسی خوب و نقطه ای روشن و لذت بخش در ذهنم می گردم تو را پیدا می کنم. بدیهیست که وقت ِ بودنت لذت ببرم و زندگی را بلد باشم، غیر از این بود جای تعجب داشت. واقعیت این است که منی که از دقایقی بعد از هر خداحافظیمان دلتنگت می شوم نمی دانم حالا که این همه دور می شوی به دلم چه بگویم. و نمی دانی در نبودت نیمکت های پارک چقدر خالی به نظر می آیند. من بلدم دلخوشی های کوچک برای خودم دست و پا کنم، مثلا امروز برای بچه گربه ی بازیگوش ِ توی پارک شیر خریدم، جست و خیزهایش را به تماشا نشستم و بغضم را برای چند لحظه فراموش کردم. ولی با تمام ِ این ها هنوز آن قدر زندگی را بلد نیستم که بدانم وقتی نباشی با این خزان ِ در راه چه کنم.



Without a lover, Without a friend

Thursday, July 29, 2010 | | 11 comments







Mayflower walked away
Away towards the air
And if you see her
Call out her name
And if you hear her
Out in the rain
Mayflower Maybelle
It was her name




Download
info: 256kbps | 3.9MB | Lyric Embedded | Album: Ballads Of Living And Dying [2004]
 Alternative Links:  Official site


-----------------
Photos by Jack Spencer.

I miss the rain

Tuesday, July 20, 2010 | | 1 comments





Download
info: 128kbps | 7.8MB | Album: Farewell Kingdom [2001]



-----------------
Photo via sundances.

ساحل ِ خاموش ِ سنگين

Friday, May 28, 2010 | | 5 comments




 

رقیق و تنها شده ام،
لایه ی بیرونی ذهنم پوشالی از روزمرگی ها و سرگرمی هاست، ولی...
لحظه هایی هست که... نمی شه...
اونوقته که می ایستم، زمان هم مکث می کنه.
و بعد یا اشک در چشمانم حلقه می زنه و یا از فشار ِ بغض منقبض  میشم.
زانو نزدم... فقط گاهی لحظه هایی هست که نمی شه...



Download
info: 96kbps | 3.6MB


-----------------  
Photo by Asaf Einy.

Do you feel me?

Monday, May 10, 2010 | | 13 comments




"باران می آمد و روی شیروانی ترانه می نواخت. ترانه ای که اگه آدم اون رو شب، در امن ِ آغوش او گوش کنه زیباترین ترانه ی دنیاست... تمام عمرم صدای بارون ِ روی شیروانی رو تنها شنیده ام. بارون دوست نداره کسی تنها ترانه اش رو گوش بده...
من فقط دلم می خواست توی تاریکی در بغلش بخوابم و به صدای بارون گوش بدم. الان هر دومون داریم بارون ِ به این خوبی رو تلف می کنیم."


خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | سروش حبیبی




Download
Rudi Arapahoe: Echoes From One to Another
info: 128kbps | 5.3MB | Album: Echoes From One to Another [2008]
 Alternative Links:  Official site

Rudi Arapahoe: Lunar Semaphore
info: 128kbps | 4.8MB | Album: Echoes From One to Another [2008]
 Alternative Links:  Official site






-----------------  
Photo by Christopher Churchill.

جدامانده

Wednesday, April 28, 2010 | | 2 comments


بدنبال ِ آن درد ِ بودن ِ ناخواسته،
اکنون این درد ِ ناخواستنی بودن.
شاید حتی اگر آن روز هم برسد...
کسی توجهی به بال های سفیدم نکند.


Scars from where I bled

Tuesday, April 27, 2010 | | 2 comments




I've been waiting for something to take me from this life
Waiting for something to dim this blinding light
Waiting for something that can make this wrong feel right
Hanging, hanging in hopeless endless plight

Aiming, firing but there's no one there to fight
Someday, someday
But nothing on this night



Download
info: 128kbps | 1.5MB | Lyric Embedded | Album: The Dead Word [2005]
pass: 1234

-----------------
Photo by Linus Lohoff.

آرزوهای یک بی همه چیز

Friday, April 9, 2010 | | 11 comments


بعضی می گویند ذات انسان حریص است و به همین خاطر هیچگاه راضی نخواهد شد. اما من درست در همین لحظه که چراغ های پارک خاموش شدند احساس کردم که ترکیب این راه های سنگی ِ خیس ِ پارک، موسیقی و تو در کنار ِ من، برایم به معنای واقعی کلمه همه چیز است. و اگر هر آن با یکی از این صاعقه ها بمیرم حسرتی با خود از این دنیا نخواهم برد. زیرا من، هرچند کوتاه، کسی بودم که همه چیز داشت.


Spring, my birth, my lonely tango...

Wednesday, April 7, 2010 | | 5 comments




. . . for me there lies,
Within the lights and shadows of your eyes,
The only beauty that is never old.
                                                                   James Weldon Johnson (1871–1938)
                                                                                         from "Beauty That Is Never Old"




Download
info: 192kbps | 4.35MB | pass: 1234
 Alternative Links:  Stream online


-----------------
Photos by Irene L. you can see some of her impressive photo works here at PICS24h. IMO what she does is capturing a dream in a photo frame. how can she do this? dunno...

بالهایی که شکستند

Saturday, April 3, 2010 | | 8 comments




بچه که بودم میرفتم سر کتابخونه ی بزرگ ِ توی پذیرایی ِ خونه و چشمانم رو لا به لای کتاب های عجیب و غریب ِ بزرگترها، با کاغذهای اغلب کاهی، می سُروندم. از اون دوران چیزی جز چند تصویر مبهم ته ذهنم باقی نمونده. یکی از اونها دختری بود که به اجبار ِ مادرش روسپـی شده بود و در هر سفر مجبور بود تختی که رویش تن فروشی می کرد رو روی دوشش حمل کنه.
دلم برایش خیلی می سوخت و هر بار با یادآوریش قلبم درد می گرفت. دلم می خواست می تونستم از اون وضعیت نجاتش بدم، باهم بریم یک جای بهتر، جایی که رنگین کمان شروع میشه. ولی زمان سریع گذشت و حجمی از تراژدی روی دوشم گذاشت که حملش کمر خودم را هم خم کرد. از اون بچگی از دست رفته همراه رویاهایش تا به حال، قلبم بارها و بارها درد گرفته و گاهی از هنوز تپیدنش تعجب می کنم. من حتی نمی دونم رنگین کمان کجا شروع میشه. من بچه بودم... فقط همین.


-----------------
Photo via some required

Get me out of here

Monday, March 22, 2010 | | 7 comments




I drink to stay warm
And to kill selected memories
'Cause I just can’t think anymore about that
Or about her tonight

I scream for the sunlight
a car to take me anywhere
Just get me past this dead and eternal snow

I'm dying
Slowly but its happening

if the perfect spring is waiting somewhere
Just take me there
And lie to me and say
It's going to be alright
Its going to be alright
Its going to be alright...


Download
info: MP3 | 2.4MB | Lyric Embedded | Album: Letting Off The Happiness [1998]
pass: 1234



-----------------
Photo: Blizzard of 1888 in NY. Taken from NOAA's National Weather Service (NWS) Collection. Image ID: wea00971

پس کوچه های تنهایی

Friday, March 5, 2010 | | 4 comments


- از وقتی دختره گفت "نه" سعی می کنم با مشغول نگه داشتن خودم از فکرش بیام بیرون. گاهی پیدا کردن مشغولیت سخت میشه. وقتی به سمت خونه راه میفتم تو ذهنم دنبال مشغولیته میگردم و اگر پیداش نکنم بازگشت به خونه و اتاقم برام عذاب میشه. این میشه که زنگ میزنم یکی رو گیر میارم که برم پیشش، تا حرفهای بی ربط بزنیم و وقت بگذره. تا یا توی اون فرصت یک مشغولیت پیدا کنم یا اونقدر خسته بشم که بدونم برم خونه می خوابم. تا فرار کنم.

- به عنوان یک مشغولیت بی هدف تو نت می چرخم. همینطور که deviant art رو زیر و رو می کنم شانسی به یک گالری بر میخورم با عکسهای کسی بسیار شبیه به دختره. مدتی رو خیره به مانیتور سپری می کنم و بعد عکسها رو منتقل میکنم به گوشیم. و این اتفاقات طوری رخ میده که انگار بُعدِ دیگری از شخصیتِ من کنترلم رو به دست گرفته. اون بُعدی که سعی میکرد فرار کنه و فراموش کنه، ناامید و شکست خورده میره تو یکی از قسمت های تاریک ِ وجودم کِز می کنه. نمیدونم این یکی چی می خواد. شاید می خواد یک مکانیزم خود آزاری راه بندازه که هربار با باز کردن گالری گوشیم اثر کنه، شایدم فقط داره تقلا می کنه من رو از این حسّ ِ خفه کننده ی تنهایی نجات بده. باید دید...

- نمی دونم از کِی تا حالا دیدم نسبت به ابعاد شخصیتیم شده "یک سری الگوریتم ِ در حال انتظار برای اجرا".


پ.ن. : ایده ی بچه های اعتماد در گرفتن این عکس بعد توقیفشون خیلی خوب و جالب بود. همگی خسته نباشید. همونطور که V در V for Vendetta میگه "Ideas are bullet proof".

It Hurts

Friday, February 26, 2010 | | 0 comments



She said NO without even wanting to know me

[ Love is a razor
So much stronger than me
It sliced up the eraser
I was saving for your memory
It's cutting me bad
It's cutting out my heart ]

I'm bleeding within...
I'm aching to be at ease in the arms of a woman


Download
info: 160kbps | 3.7MB | pass: 1234




-----------------
Photo by Anna morosini.

خیابان ِ خیس

Tuesday, February 23, 2010 | | 1 comments

پارک می کنم و اومدنشون رو توی آینه تماشا می کنم، خنده هاشون رو و رقص موهاشون توی باد. و وقتی همونطور که در عالم خودشونند از کنارم می گذرند، من در حالی که دور می شن با نگاهم دنبالشون می کنم. وقتی دور شدند سوئیچ رو می چرخونم، میرم جلوتر پارک می کنم و اومدنشون رو توی آینه تماشا می کنم. و بازهم... و بازهم...